تبليغاتX
شطرنج عشق
شطرنج عشق
هرگونه کپی برداری از((داستانهای این وبلاگ))جهت چاپ و نشر ممنوع و موجب پیگرد قانونی است
به یاد مانده 22

نفس خواهان تفوق و تسلط بر همه چیز است ـ اما بر عشق نمیشود چیره شد.عشق٬سلطه را نمی پذیرد.در مقام عشق٬اگر به نفس بچسبی٬عشق میرنجد و میرود.

----------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت بیست و دوم

بابا نگاهش رو از تلویزیون گرفت و گفت : امیر جان بابا ، با احتیاط رانندگی کن زمینها خیلی لغزنده اس ،شبم سعی کنید زیاد دیر بر نگردید .....

 امیر گفت : چشم .

از مامان و بابا خداحافظی کردم و مامان حسابی سفارش میکرد که شیشه ماشین رو باز نذار...دکمه هات رو خوب ببند...وشالت رو محکم بپیچ به خودت...

به تمام حرفهاش چشم گفتم و آخر سر در حالیکه امیر سعی داشت اول من رو از هال بیرون بفرسته برگشت و گفت : قول میدم سالم سالم برش گردونم...و بعد خندید مامان هم خندید .ازخونه که بیرون رفتیم دیگه غروب بود . توی ماشین امیر اصلاً حرف نزد میدونستم این بیرون رفتن دلیلش اینه که باید مطلبی رو به من بگه؛ همونطور که بابا گوشزد کرده بود ! ولی نمیتونستم حدس بزنم ...مسافتی که رفتیم بالاخره امیر گفت : خوب .... نمیخوای سوال کنی ؟

خندیدم و گفتم : باز شروع شد ؟

لبخندی زد  و گفت : ولی اگه من جای تو بودم تا الان هزار تا سوال کرده بودم تا ببینم چه موضوعی رو باید بفهمم که هم بابا و هم مامان میدونن اما من نمیدونم و ....

حرفش رو قطع کردم و گفتم : دلیلی نداره بپرسم ! خودت به بابا گفتی منو میبری بیرون ، شام بخوریم و بعد همه چیز رو برام میگی ! مگه این طور قرار نبوده ؟!!

خنده ی بلندی کرد و گفت:هربار که تنها میبینمت بیشتر منو عاشق خودت میکنی...

برف همچنان می بارید و خیابون رو خیلی خوش منظره کرده بود ، چراغهای خیابونها روشن بود و دونه های برف مثل پروانه هایی که می رقصن، توی هوا ، می چرخیدن و پایین می اومدن.بالاخره بعد از تقریباً یک ساعت راه با ماشین امیر آروم آروم ماشین رو به سمت راست هدایت و پارک کرد.توی ماشین دستکشها رو از دستم بیرون آورده بودم ، وقتی خواستم از ماشین پیاده بشم امیر دستم رو گرفت تا در پیاده شدن کمکم کنه ...دستاش داغ داغ بود ، اصلاٌ انگاری به دستاش بخاری وصل کرده... چنان لذتی این گرمای دستش بهم داد که اصلاً برام قابل وصف نبود بعد بلافاصله گفت : چقدر دستات یخ کرده !

گفتم : آخه توی ماشین دستکشا رو در آورده بودم،الان دوباره می پوشم ...

گفت : نه لازم نیس میخوایم بریم اونجا ...

و با دست به مغازه ای اشاره کرد که خیلی از بیرون دکور شیکی داشت و حدس زدم باید جایی باشه برای صرف قهوه ...امیر ماشین رو که قفل کرد دوباره دست من رو گرفت ؛ توی مغازه که رفتیم از محیط و دکوراسیون داخلش خیلی خیلی خوشم اومد ...رنگ های بسیار ملایمی برای دیوارها به کار برده بودن و تمام دکوراسیون از چوب بود نور پردازی خیلی قشنگی هم کرده بودن و محیط رو بیشتر شبیه رستورانهای خارجی  توی فیلم ها تزیین کرده بودن.امیر رفت جلوی پیشخوان و سفارشی داد که من متوجه نشدم وقتی برگشت پیش من رو به روی من نشست و حالا دو تا دست من رو توی دستاش گرفت و با گرمی دستاش اونها رو گرم میکرد و من که تا چند وقت پیش می خواستم تمام این مسائل رو تموم شده تلقی کنم حالا نه تنها ممانعتی به عمل نمی آوردم بلکه از اینکه دستام رو توی دستاش گرفته بود و سعی داشت اونها رو با مهربانی گرم کنه لذت هم می بردم .بوی قهوه تمام فضا رو پر کرده بود ، مسئول اونجا بعد از دقایقی...................

برای تایید وبلاگ شطرنج عشق لطفا به روی ستاره ها کیلیک نمایید.باتشکر 


براي مطالعه ي ادامه مطلب((اينجا))را كيليك كنيد
|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط شادي داودي  | 

معرفی کتاب

نام کتاب : تهرانجلس

نام نویسنده : سید ابراهیم نبوی

انتشارات : روزنه

این کتاب حاوی مجموعه داستانهای طنز روز است که به قلم شیوای سید ابراهیم نبوی به تالیف رسیده است.به دوستداران طنز خواندن این کتاب را پیشنهاد میکنم.

بخشی از داستان چهارم این کتاب : ((خل))ص۳۹

به من میگویند خل.حتی یک نفر از آشنایان و دوستانم در این که من موجود عقب افتاده ای هستم٬شک ندارد.پدرم میگوید:((این پسره خنگه٬حرف تو کله اش نمیره٬هزار بار بهش گفتم چی بگه٬اما باز هم میره حرف خودش رو میزنه.))و مادرم میگوید:((تو چرا این قدر ساده ای! جلو این مردم باید هزار جور شامورتی بازی در آورد.))خواهرم میگوید:((بابا ولش کنین٬آدم بشو نیست!)) راستش هرچی فکر میکنم٬میبینم حق دارند و من واقعا" آدم بشو نیستم.........

شطرنج عشق

سيد ابراهيم نبوي

|+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط شادي داودي  | 

به یاد مانده 21

اگر ذهنی مالامال از اندیشه های ضد عشق داری٬پس عشق را تجربه نخواهی کرد.عشق با حسادت٬میل تملک و سلطه٬نفس٬نفرت و خشم جمع نمیشود.اینها پدیده های ضد عشق اند.اینها امکان تحقق عشق را از بین میبرند.

-------------------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت بیست و یکم

به طرفم اومد و گفت : زیاد نمی مونم ... به جون مامان سر یه ماه بر می گردم .

با عصبانیت گفتم : یک ماه ؟!!!

مامان وسط هال ایستاده بود ، احساس کردم با این رفتار من شاید شادی اون رو کم کنم ، لبخند زورکی زدم و گفتم :فکر نمی کنی یک ماه زیاده؟

دوباره خندید و گفت : تحمل می کنی مگه نه ؟!! بابا هوات رو داره ...

خندیدم اما به زور جلوی خودم رو گرفتم که ناراحتیم رو مامان نفهمه و گفتم:باشه...برو ... 

رفتم بالا لباس مدرسه ام رو در آوردم و یک یقه اسکی لیمویی از کشوم خارج کردم یه شلوار مخمل کبریتی مشکی هم داشتم که توی فصل سرما حسابی گرم میکرد رو برداشتم و پوشیدم ؛ با بی حوصله گی موهام رو مرتب کردم . صدای زنگ درب از پایین به گوش رسید ؛ به ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم ساعت اومدن بابا نبود .احتمالاً یکی از همسایه ها بود .میدونستم تا آماده شدن ناهار و اومدن بابا باید تقریباً یک ساعتی منتظر بمونم .رفتم روی تخت نشستم و کتاب فیزیکم رو از کیف بیرون کشیدم از روی تخت خم شدم تا یکسری کاغذ چکنویس از زیر تختم بردارم تا از اونها برای حل مسئله ها استفاده کنم ؛ همونطور که روی تخت نیمه دراز کش شده بودم و سرم پایین قرار گرفته بود ، تمام موهام بر عکس شده بود روی زمین ریخته بود و کلافه شده بودم ؛ صدای مامان رو می شنیدم که من رو صدا می کرد:افسانه ، افسانه ، ... افسانه جان ....

عصبی شده بودم با صدای بلند گفتم:چی میگی؟!! صبر کن مامان...الان میام .

و همونطور که آویزون بودم هنوز دنبال ورق چکنویس می گشتم که چند ضربه به درب اتاق خورد ! به سختی گفتم : بله ؟!! کیه ؟ بفرمایید تو ...

از روی تخت بلند شدم و در حالیکه تعجب می کردم چه کسی درب اتاق من رو می زنه لباسم رو صاف کردم و درب رو باز کردم ! باورم نمیشد ... چشمام داشت از حدقه بیرون می زد...با صدای بلند که شیبه به جیغ بود گفتم:امیر...تو اینجا چیکار میکنی؟

خندید و گفت : این خانم خوشگل که حالا خوشتیپ هم شده مهمون نمی خواد ؟!!

هر دو خندیدیم و این خنده ی من درست بعد از تقریباً سه هفته بود که صداش توی خونه پیچیده بود ! رفتیم به طبقه ی پایین . مامان ظرف میوه ای رو که همیشه آماده داشت رو به هال آورد و من به آشپزخونه رفتم تا برای امیر چایی بریزم . بیش از اندازه و حد معمول خوشحال شده بودم و تازه در این شرایط فهمیده بودم که منم به همون راحتی که امیر انتخابم کرده ، علاقه مند شدم و به همون راحتی که مهناز تصمیم به ازدواج گرفته ، منم عاشق شدم  .امیر بیش از اندازه مهربان و با محبت رفتار می کرد و همین رفتار بیشتر من رو اسیر می کرد. مامان با امیر درباره ی خبر خوشی که تقریباً نیم ساعت پیش به من داده بود صحبت می کرد و امیر بلافاصله تاکید کرد که در سفارت آشناهای خوبی داره و اگر احیاناً مشکلی داشتن اون خیلی خوب میتونه با کمک دوستاش در سفارت حل مشکل کنه. این دیگه برای مامان خوشحالی زایدالوصفی به بار آورد تقریباً چهل دقیقه بعد بابا هم اومد و از دیدن امیر خیلی ابراز خوشحالی کرد ولی از لا به لای حرفهاش فهمیدم که امیر قبل از اینکه به خونه ما بیاد با بابا در بانک صحبت کرده و بابا از اون خواسته بود که به خونه ما بیاد ! بعد از صرف ناهار چون طبقه ی پایین به خاطر بخاری خیلی گرمتر بود بابا خواست بالشتی براش بیارم و همونجا کنار بخاری خوابید مامان هم مشغول بافتنیش شد ، من و امیر هم به طبقه بالا رفتیم .وقتی وارد اتاق شدیم امیر خیلی خسته بود و گفت : افسانه جان اشکالی نداره من روی تخت بخوابم ؟!

گفتم : نه خواهش می کنم ...

ادامه داد:دیشب ساعت 1 رسیدم خونه و هنوز خستگیم در نیومده .

روی تخت دراز کشید از کمد دیواری پتو آوردم و روش انداختم تشکر کرد و اونقدر خسته بود که کمتر از چند دقیقه طول نکشید خوابش برد اول فکر کردم اشتباه می کنم و خودش رو به خواب زده ولی وقتی خوب دقت کردم دیدم واقعاً خوابش برده !........روی زمین نشستم و کتاب فیزیکم رو که روی زمین بود با چند تا ورق چکنویس برداشتم و شروع کردم به خوندن . فردا امتحان فیزیک داشتیم از پنجره نگاهی به آسمون انداختم ، دوباره برف می بارید.................

برای تایید وبلاگ شطرنج عشق لطفا به روی ستاره ها کیلیک نمایید.باتشکر 


براي مطالعه ي ادامه مطلب((اينجا))را كيليك كنيد
|+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 2:59 قبل از ظهر  توسط شادي داودي  | 

اخبارداغ داغ

دستگیرشدگان 13 آبان، همگي در اوين هستند

برگرفته از سایت خبری"تابناک"

سرويس اجتماعي ـ در حالي كه برخي، شايعه نگهداري بازداشت‌شدگان حوادث 13 آبان را در زندان «خورين» ورامين مطرح كرده بودند، اين شايعه از سوي يك مقام مسئول قضايي رد شد.

رئيس سازمان زندان‌هاي استان تهران به خبرنگار «تابناك» گفت: همه دستگيرشدگان روز 13 آبان كه تحويل سازمان زندان‌ها شدند، در اوين بوده و هر گونه انتقال و يا نگهداري آنها در ديگر زندان‌هاي تهران كذب محض است.

سليماني افزود: زندان خورين ورامين، يك زندان عمومي است كه ويژه جرايم پاكدشت، ورامين و مجرمان همان منطقه است و همچنین مدیریت و مسئولیت این زندان نیز با سازمان زندان ها بوده و هیچ نهاد دیگری در آنجا مسئولیت ندارد.

وي در پايان تأكيد كرد: افراد دستگيرشده در رويدادهاي اخير همگي به زندان اوين منتقل شده‌اند.

در همین حال فرمانده انتظامي تهران بزرگ اعلام كرد: در حاشيه راهپيمايي روز 13 آبان، پليس 109 نفر را دستگير كرد.

سردار رجب‌زاده گفت: 47 نفر از اين افراد اغتشاشگر با قرار كفالت آزاد شدند و 62 نفر نيز پس از تشكيل پرونده تحويل مقامات قضايي شدند.

سردار رجب‌زاده اظهار داشت: 43 نفر از دستگير شدگان مرد و 19نفر نيز زن هستند.

پ.ن

پس چرا هنوز كساني هستند كه خانواده آنان هيچ اطلاعي از آنان ندارند ؟

|+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط شادي داودي  | 

ادبي

صندوق اسرار

همچو پروانه ز شمع تو پرم سوخته شد...شعله ي عشق تو در جان من افروخته شد

آن لساني كه بجز وصف تو ناگفت سخن...بي وجود تو زبانم به دهان دوخته شد

كار من بود وفا٬حال٬جفا كار من است...روزگار است معلم٬به من آموخته شد

سينه ام صندوق اسرار تو بودست اي دوست...بعد تو غصه و اندوه و غم اندوخته شد

من نمانم ز ره شعر و غزل پردازم...گرچه دنيايي از اين شعر برافروخته شد

شطرنج عشق

((اسير))

|+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط شادي داودي  |